![]() |
![]() |
|
| یادگار روزهای خاموشی |
|
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت خفتاد و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم . . . رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:44 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رویا زدگی شکست :پهنه به سایه فروبرد.
زمان پرپر شد...لبخند در سایه روان بود.آتش سایه ها در من گرفت: گرداب آتش شدم |
|
RSS
|